دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
ای خوش آن بلبل که گلزاریش هستخرمّا آن دل که دلداریش هست
دلبری دارم که دل در بندِ زُلف و خالِ اوستعاشقانش را شَراب از جامِ مالامالِ اوست
بیا که بویِ رَیاحین دَمید و گُل بِشِکُفْتصبا به زُلْفِ مُعَنْبَر، بَساطِ سَبْزِه بِرُفْت
صَبا، حکایتِ زُلْفِ مرا پَریشان گُفْتسیاهکاریِ شوریده باز نَتْوان گُفْت
ای خوشا آن دم که بنشینیم رویاروی دوستشکوه دل باز رانم یک به یک با موی دوست
شَرَرِ آتَشِ هِجْرانِ تو در سینهیِ ماستپَرتوِ عَکْسِ خیالِ تو در آیینهیِ ماست
ما را به غیرِ یادِ تو، اندر ضَمیر نیستدِل را دِگَر ز صحبتِ جانان، گُزیر نیست
خیال ابرویت ار سجده می کنم پیوستخیال کج نرود طین سر خیال پرست
دلا بپرس که آن روشنی دیده کجاستبهارخرم و آن سرو سر کشیده کجاست؟
قد چو سرو تو بر جویبار دیده ماستغبار راه تو بر رهگذار دیده ماست
مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداستمرو به جانب کویش که در به در غوغاست
مسلمانان دلی دارم جراحتندانم تا مرا زین دل چه راحت
ما را به کوی وحدت تا با تو آشنائیستاز خاک آستانت در دیده روشنائیست
ای روشنی دیده دعا می رسانمتصد بندگی به دست صبا می رسانمت
دیدم نبشته از قلم مشکبار دوستخطی سیه چو سنبل تر بر غذار دوست
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوستبسته افسون سحر چشم مارافسای اوست
رسم وفا ز یار طلب می کنیم و نیستوز بی وفا کنار طلب می کنیم و نیست
خط تو دایره ماهتاب را بگرفتبه باغ عارض تو سبزه آب را بگرفت
از کس دلم ندید طریق نگاهداشتجز غم که جانب دل ما را نگاهداشت
خرم دل آن کس که به غم های تو شاد استالّا غم رخسار تو غم ها همه باد است
گل صد برگ را روی تو وارثشمیم مشک را موی تو وارث
اگر چه خُرده شناس و مبصّرم به حدیثبه خُردهٔ دهنت ره نمی برم به حدیث
ای کرده به غمزه دل صد شیفته تاراجتیر مژهات سینهٔ من ساخته آماج
لَمَع البَرقُ و النُجوم یَلوحاَسقِنِی الرَاح ذاکَ راحَتُ روح