دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
تو را که درد نباشد به درد من نرسیبه اشک سرخ و به رخسار زرد من نرسی
مباد دیده روشن چو در نظر تو نباشیبصر مباد کسی را که در بصر تو نباشی
خوشا آن دل که جانانش تو باشیخنک باغی که ریحانش تو باشی
چون ذرّه به خورشید تو داریم هواییدر فهم نیازیم به جز روی تو رایی
شب وداع و غم هجر و درد تنهاییدل شکسته و محزون کجا شکیبایی
بر گرد مه ز غالیه پرگار میکشیبر طرف روز نقش شب تار میکشی
از نرگس خوش خواب تو در عین سیاهیماه رخ تو آینه صنع الهی
آن زلف مشَّوش وش اندر خم و تاب اولیوآن نرگس خوش منظر مخمور و خراب اولی
ای روی تو آیینه انوار تجلّیبنمای که یابد دل عشّاق تسلّی
کدام زهد و چه تقوی که خالی از خللینکرده ام من مسکین به عمر خود عملی