دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
قاضی پسرش در رمضان خورد شرابوآنگه به لواط کرد بیچاره شتاب
ای خلعت فاستقم ببالای تو راستبر تارک تو تاج لعمرک زیباست
بالای خوشت به سرو می ماند راستهمچون قد تو زباغ شمشاد نخاست
در خانه تو مزاج مرزنگوش استوز خط تو افتاب کحلی پوش است
اسرار غم عشق بگنجینه ماستدردانه غم در صدف سینه ماست
آن رفته ز چشم و مانده در دل چونستآن شکل ظریف و آن شمایل چونست
عنبر اثری ز فضله خامه توستبوی خط تو در شکن نامه توست
خوش وقت بهار و سبزه و دامن کشتبا پسته دهن شکر لب حور سرشت
ایام نشاط و شادمانی بگذشتدوران مراد و کاردانی بگذشت
فریاد که آن یار پسندیده برفتناکرده وداع ما و نادیده برفت
زادی که ره دراز می باید رفتبا روزه و با نماز می باید رفت
دائم ز ولایت ولی خواهم گفتچون روح قدس نادعلی خواهم گفت
بلبل ز پی گل غزلی تر میگفتباد سحر از نسیم ِ عنبر میگفت
در خانه خود به کمترین مایه قوتبیچاره به سر کنی به صد صبر و سکوت
ای کعبه مقصود دل من کویتدور از تو شدم ز مویه همچون مویت
ای هزل تمام هیچ و هازل همه هیچزنهار چه زنهار که در هزل مپیچ
تیر تو هلاکت بداندیش تو بادقربان رهت دشمن بدکیش تو باد
لاله ز دَم باد صبا میخنددگویی لب و لعل دلربا میخندد
لاله به کرشمه بر چمن میخندددر باغ شقایق و سمن میخندد
صافی جهان چو نیست میساز به دُردپشمینه بپوش چون همیباید مُرد
نوک قلمت که مشک از او می باردبر صفحه گل عنبر تر بنگارد
ز آن درد که آن دیده روشن داردچشمم ز برای او گهر می بارد
لطفت همه کارهای او نیکو کردآری همه کارهای ما نیک او کرد
در شست تو چون کمان خمیدن گیردقوس قزح از هوا رمیدن گیرد