دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
ماییم که بی هیچ غمی دم نزنیمیک دم به مراد خویش بی غم نزنیم
گر موی تو را مشک خطا می گویمدر تاب مرو که من خطا می گویم
تا من صفت عارض او می گویمالحق سخن از او چه نکو می گویم
از خاک جهان به زرق رستن نتوانبر رهگذر سیل نشستن نتوان
اکنون که وداع می کنی مسکین مندل را به چه انواع دهم تسکین من
خود نیست کسی دگر تبهکار چو منجز جامه من کسی سیه کار چو من
ای روضه برون آی رسول ثقلینای ماه حجاز و آفتاب حرمین
جانیست مرا و نیست اندر خور توغایت ز بر من است و اندر بر تو
ای قامت دلکش تو سرمایه سروسبز است لباس تو چو پیرایه سرو
ای روضه بگو ابوالبشر آدم کووای باد که صاحب خاتم کو
در دست و دوا هست طبیب من کو؟فریاد رس حال عجیب من کو؟
اکنون که نماند مایه حشمت و جاهآمد اجل و گرفت ما را سر راه
چون خامه تو سیاه سازد جامهعنبر بارد ز نوک او برنامه
ای خواجه چه گویم چو نیی فرزانهاز شمع شکیبا نبود پروانه
از چار بلا که دور باد از خانهپرهیز کنند مردم فرزانه
از نشو و سحاب شد زمین سبزه نمایوز بوی عبیر شد هوا نافه گشای
ای مرگ چه گویم که چهها ساختهایپرداختهای هرآنچه پرداختهای
ای صبح ندانم که چه در یافته ایمشکین قصب از بهر که بشکافته ای
نازکتر از آبی تو نه از آب و گلیاز جان و دلی از آنکه در جان و دلی
ای روشنی دیده بینا چونیای بلبل خوش لهجه گویا چونی
ای احمد دلخسته تو با ما چونیوای تازه گل خّرم رعنا چونی
ای جان اثری ز مظهر خاک بجویای گوهر پاک گوهر پاک بجوی
گرچه به تصور از خود آگاه شویدر هود به غلط مشو که گمراه شوی
گر تیر به جانب فلک بگشاییشب خال سیه از رخ مه بربایی