دفتر شعر
۲۰۴ شعر در این دفتر
ای مسلمانان خلایق حالْ دیگر کردهانداز سر بیحرمتی معروف، منکَر کردهاند
باز مُتْواریرُوانِ عشق صحرائی شدندباز سرپوشیدگانِ عقل سودائی شدند
عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرندبه سر تو که همی زیره به کرمان آرند
مرحبا بحری که از آب و گلش گوهر برندحبذا کانی کزو پاکیزه سیم و زر برند
چون همی از باغ بوی زلف یار ما زندهر که متواریست اکنون خیمه بر صحرا زند
باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زندشورها بینی که اندر حبة الماوا زند
روز بر عاشقان سیاه کندمست چون قصد خوابگاه کند
روشن آن بدری که کمتر منزلش عالم بودخرم آن صدری که قبلهش حضرت اعظم بود
ای رفیقان دوش ما را در سرایی سور بودرفتم آنجا گرچه راهی صعب و شب دیجور بود
در جهان دردی طلب کان عشق سوز جان بودپس به جان و دل بخر گر عاقلی ارزان بود
سوز و شوقِ مَلَکی بر دلت آسان نشودتا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود
ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشودتا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشودکفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود
درین مقام طرب بی تعب نخواهی دیدکه جای نیک و بدست و سرای پاک و پلید
قصهٔ یوسف مصری همه در چاه کنیدترک خندان لب من آمد هین راه کنید
ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهیدبادهمان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید
طالع از طالعت عجایبترکس ندیدی عجایب دیگر
دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسربا یکی پیرهن زورقئی طرفه به سر
از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشروز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر
بیخ اقبال که چون شاخ زد از باغ هنرگرچه پژمرده شود باز قبول آرد بر
ای ذات تو ناشده مصوراثبات تو کرده عقل باور
مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامورتا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بیخبر
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبارای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار
آبرویی کان شود بی علم و بی عقل آشکارآتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار