دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
ای روی زردفام تو بر گردن نزارهمچون بلندنی که بود بر بلندیی
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایینروم جز به همان ره که توام راه نمایی
در شهر مرد نیست ز من نابکارترمادر پسر نزاد ز من خاکسارتر
ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس راامتحان واجب نیامد سفتن الماس را
خیز ای دل زین برافگن مرکب تحویل راوقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را
نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی رانکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را
ای که اطفال به گهواره درون از ستمتسور نادیده بجویند همی ماتم را
روزگار ای بزرگ چاکر تستهست از آن سوی تو قرار مرا
تلخ کرد از حدیث خویش طبیبدوش لفظ شکرفروش مرا
چند گویی که بیا تا بر وزانت برمتا ز تو دور کند مکرمتش احزان را
ای برآراسته از لطف و سخا معدن خویشهمچو گوهر که بیاراید مر معدن را
گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرستزان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب
تا نهان گشت آفتاب خواجگان در زیر خاکشد لبم پر باد و دل پر آتش و دیده پر آب
مال هست از درون دل چون ماروز برون یار همچو روز و چو شب
ای که چون اندر بنان آری قصب هنگام نظمصدر چرخ ثانی از فضل تو پندارم قصب
ای که هفت اقلیم و چار ارکان عالم را به علمهمچو هفت آبا تو دربایی و چون چار امهات
گر تیر فلک داد کلاهی به معزیتازان کله اینجا غذی جان ملک ساخت
گنده پیریست تیره روی جهانخرد ما بدو نظر کردست
قدر مردم سفر پدید آردخانهٔ خویش مرد را بندست
عرش مقاما زر کن کعبهٔ جاهتدست وزارت در آن بلند مقامست
آن تو کوری نه جهان تاریکستآن تو کری نه سخن باریکست
پیش ازین گفتم سه بوسش را همیمردمست آن روسبی زن مردمست
دیگ خواجه ز گوشت دوشیزهستمطبخ او ز دود پاکیزهست
خواجه منصور بپژمرد ز مرگتازگی جهل ز پژمردن اوست