دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
ای جود تو ز لذت بخشش سوال جویوی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست
به مادرم گفتم ای بد مهر مادرنبیره دوست من دشمن نه نیکوست
هر جا که روضهایست وردیستهر جا که نالهایست دردیست
به همه وقت دلیری نکنندهر کرا از خرد و هش یاریست
ضربت گردون دون آزادگان را خسته کردکو دل آزادهای کز تیغ او مجروح نیست
جان من خیز و جام باده بیارکه مرا برگ پارسایی نیست
برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زردشتبنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت
پسر هند اگر چه خال منستدوستی ویم به کاری نیست
ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیستحقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست
زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیستگر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست
ای سنایی خواجگی با عشق جانان شرط نیستجان به تیر عشق خسته دل به کیوان شرط نیست
هر که در خطهٔ مسلمانیستمتلاشی چو نفس حیوانیست
آمد آن حور و دست من بربستزده استادوار نیش به دست
آمد آن رگ زن مسیح پرستتیغ الماس گون گرفته به دست
مرحبا بحری که آبش لذت از کوثر گرفتحبذا کانی که خاکش زینت از عنبر گرفت
ای همه جانها ز تو پاینده جان چون خوانمتچون جهان ناپایدار آمد جهان چون خوانمت
ای شده پیر و عاجز و فرتوتمانده در کار خویشتن مبهوت
از بس غر و غر زن که به بلخند ادیبانشمی باز ندانند مذکر ز مونث
ای دل نیک مذهب و منهاجبه تو اسرار هر دلی محتاج
گفتی که بترسد ز همه خلق سناییپاسخ شنو ار چند نهای در خور پاسخ
تا چند معزای معزی که خدایشزینجا به فلک برد و قبای ملکی داد
بیطمع باش اگر همی خواهیتا نیفتی ز پایهٔ امجاد
یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باددادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد
گرچه شمشیر حیدر کرارکافران کشت و قلعهها بگشاد