دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
خسرو از مازندران آید همییا مسیح از آسمان آید همی
مرا شهابی گر هجو کرد صد خروارنیافت خواهد پاسخ ز لفظ من تنگی
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرداندر حکایت خلفا زید باهلی
ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمییا پس چو زاده بودم جان را بدادمی
خود درشتی گر ببیند کور چشم و کور دلخواه با او مردمی کن خواه با او کژدمی
احوال خود چه عرض کنم هر زمان همیبینم مضرت تن و نقصان جان همی
گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پریردر پیشش ار نیافتمی روی زردمی
تابوت مرا باز کن ای خواجه زمانیوز صورت ما بین ز رخ دوست نشانی
هم اکنون از هم اکنون داد بستانکه اکنونست بی شک زندگانی
چونت نپرسم بگویی اینت کراهتچونت بخوانم نیایی اینت گرانی
اگر بد گمان گشتی ای دوست بر مننیازارم از تو بدین بدگمانی
حاجت صد هزار ... قویشد ز ... روا که مابونی
آدمی را دو بلا کرد رهیبرد از هر دو بلا روسیهی
به خدای ار گل بهار بویبا کژی خوارتر ز خار بوی
ای سنایی به گرد شرک مپویآنچه گوید مگوی عقل مگوی