دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
ای تیر غم و رنج بسی خورده و بردهواقف شده بر معرفت خرقه و خورده
ای زده بر فلک سراپردهرخت بر تخت عیسی آورده
این چه قرنست اینکه در خوابند بیداران همهوین چه دورست اینکه سرمستند هشیاران همه
شغل سرهنگان دین از مرد متواری مجویسیرت ابرار را در طبع اضراری مجوی
تا کی اندر راه دین با نفس دمسازی کنیبر در میدان این درگاه طنازی کنی
علم و عمل خواجه اسماعیل شنیزیما را ز نه چیزی برسانید به چیزی
اگر پای تو از خط خطا گامی بعیدستیبر تخت تو اندر دین بر از عرش مجیدستی
پسری دیدم پوشیده قبایگفتم او را که به نزدیک من آی
به هفت کشور تا شکر پنج و ده گویمنبود خواهم ساکن دو روز در یک جای
سخا و سخن جان محضست ایراکه از خوب گویی و از خوشخویی
نکند دانا مستی نخورد عاقل میننهد مرد خردمند سوی مستی پی
کسی را کو نسب پاکیزه باشدبه فعل اندر نیاید زو درشتی
شربهای جهان همه خوردیمچه عطایی از او چه عاریتی
شد دیدهٔ من سپید از وعدتآخر چو نکو نکو نگه کردی
ای لاف زنی که هر کجا هستیقصه ز روزن و سرای آری
برهٔ بریان هر جا که بود چاکر تستطبق حلوا داماد و تو او را خسری
چون به ملک اندر بر آرد گردی از مردان مردداد او را تاج و تخت و ملک عالم بر سری
معجز معجزی پدید آمدچون فرورید قوم او پسری
شد باز گهر طبع گهرزای معزیشد یار فلک عقل فلکسای معزی
سخن را به خواب اندرون دوش گفتمکه گر شدی معزی تو دایم همی زی
ای سه بوسش به آدمی ناژیزن تو راستست و تو کاژی
به شعر اندرت مردم خواندم ای خرکه تا کارم ز تو گیرد فروغی
روی من شد چو زر و دیده چو سیماز پی بخششت ای خواجه علی
زشتم خواندی و راست گفتیمن نیز بگویم ار نجوشی