دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کینتا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین
در طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زنور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن
پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیکنیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن
زهرهٔ مردان نداری خدمت سلطان مکنپنجهٔ شیران نداری عزم این میدان مکن
ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکنکار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن
دعوی دین میکنی با نفس دمسازی مکنسینهٔ گنجشک جویی دعوی بازی مکن
یک روز بپرسید منوچهر ز سالارکاندر همه عالم چه به ای سام نریمان
روزگاریست که کان گهرنداندرین وقت همه بیسنگان
خواهد که شاعران جهان بی صله همیباشند پیش خوانش دایم مدیح خوان
چو شعر حکیمانه گفتم تراتو جود کریمانه با من بکن
هر که چون کاغذ و قلم باشددو زبان و دو روی گاه سخن
ای خرد را جمال و جان را زینذکر و شعر توام چو دین و چو دین
ای جمال معاشران چونستآن دو حمال گام گستر تو
خواجه سلام علیک کو لب چون نوش اوپستهٔ دربار او لعل گهر پوش او
خواجه غلط کرده است در چه؟ در ابروی اوزان که نسازد همی قبلهٔ دل سوی او
رفت قاضی بلمعالی ای سنایی آه کوهمچو دل جانت بر آن صدر جهان همراه کو
ایا کشیخان بد اصل ای سه بوسشعلی نامی دریغ این نام بر تو
با تو باشم از تو نندیشم که با فضلی و عدلنه بدان کز راه عقل و معرفت پیشم ز تو
در چشمت ای رفیقک ای خام قلتبانبرتر ز سرومان همی آید حشیش تو
ای چو ماهی نشسته در خرگاهوز تو خرگاه چون سپهر از ماه
اعتقاد محمد بهروزکرد روزیش از آن جهان آگاه
گفتم بنالم از تو به یاران و دوستانباشد که دست ظلم بداری ز بیگناه
ای فلک شمس شرف جاه توباد بر افزون چو مه یکشبه
بخور من بود دود درمنهچنین باشد کسی را کو درم نه