دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
گفت بر دوخته مرا شعریخواجه خیاطی از سر فرهنگ
طلوع مهر سعادت به ساحت اقبالظهور ماه معالی بر آسمان جلال
تو مرا از نسب و جان و خرد خویش منیمن از آمیزش این چار گهر خویش توام
هر چند در میان دو گویم زمین و چرخلیک این دو گوی را به یک اندیشه پهنهام
آن حور روح فش را بر عقل جلوه کردمو آن شربها که دادی بر یاد تو بخوردم
زشت همی گویی هر ساعتمرو تو همی گویی که من نستهم
چو بر قناعت ازین گونه دسترس دارمچرا ازین و از آن خویشتن ز پس دارم
ای یوسف نامی که همیشه چو زلیخاجز آرزوی صحبت تو کار ندارم
عمر دو نیمهست و ازین بیش نیستاول و آخر، چو همی بنگرم
چند روزی درین جهان بودمبر سر خاک باد پیمودم
از زهر به مغزم رسید بوییبفگند هم اندر زمان ز پایم
خواجه بفزود ولیکن به درمروی بفروخت ولیکن ز الم
چون من بره سخن درون آیمخواهم که قصیدهای بیارایم
گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیدهاممن هر چه دیدهام ز دل و دیده دیدهام
از خلد برین یاد کنم روی تو بینموز فتنهٔ دین یاد کنم موی تو بینم
دی بدان رستهٔ صرافان من بر دَرِ تیمپسری دیدم تابندهتر از در یتیم
ای محمد نام و احمد خلق و محمودی شیممحمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم
ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیمصد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم
گر تو به دو گانهای ز ما پیشیما از تو به فضل و مردمی پیشیم
ای علایی ببین و نیک ببینکه زمانه ستمگریست عظیم
گفت حکیمی که مفرح بودآب و می و لحن و خوش و بوستان
چند گویی که زحمتت کردمتا نگردی ز من گران گران
منم آن مفلسی که کیسهٔ منندهد شادیی به طراران
ای به عین حقیقت اندر عینباز کرده ز بهر دیدن عین