دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
عاشق دیندار باید تا که درد دین کشدسرمهٔ تسلیم را در چشم روشن بین کشد
گر سنایی دم زند آتش درین عالم زنداین جهان بیوفا چون ذرهای بر هم زند
ای برادر زکی بمرد و بشدتا یکی به ز ما قرین جوید
ای دریغا که روز برناییعهد بشکست و جاودانه نماند
این جهان بر مثال مرداریستکرکسان گرد او هزار هزار
ز جمله نعمت دنیا چو تندرستی نیستدرست گرددت این چون بپرسی از بیمار
مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کارزین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار
زن مخواه و ترک زن کن کاندرین ایام بارزن نخواهد هیچ مردی تا بمیرد هوشیار
ای به نزد عاشقان از شاهدیاز همه معشوقگان معشوقتر
هیچ نیکو نبود هرگز بدهیچ خر آن نبود هرگز حر
لب روح الله ست یا دم صورخانگاه محمد منصور
اگر چون زر نخواهی روی عاشقمنه بر گردن چون سیم سنگور
ای سنایی به گرد حران گردتا بیابی ز جود ایشان چیز
هر که زین پیش بود امیر سخناز امیر سخا شدند عزیز
اگر ریش خواجه ببرند پاکرسن گر بگیرد به بسیار چیز
ای خداوند قایم قدوسملک تو ناقیاس و نامحسوس
چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواسنخواهم نیز عاقل بود و فرناس
ای مرد سفر در طلب زاد سفر باشبشکن شبهٔ شهوت و غواص درر باش
گوهر روح بود خواجه وزیرلیک محبوس مانده در تن خویش
گر مقصر شدم به خدمت توبد مکن بر رهی کمانی خویش
ز تو ای چرخ نیلی رنگ دارمهزاران سان عنا و درد جامع
ثنا گفتیم ما مر خواجهای راکه نشناسد مقفا را ز مردف
ای آنکه ترا در تو تویی نیست تصرفآن به که نگویی تو سخن را ز تصوف
بجهم از بد ایام چنانکاز کمان ختنی تیر خدنگ