دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
دوستی گفت صبر کن زیراکصبر کار تو خوب زود کند
ای سنایی کسی به جد و به جهدسر گری را سخنسرای کند
با دلی رفته به استسقاکه معاصیش هیچ غم نکند
با همه خلق جهان گرچه از آنبیشتر بیره و کمتر به رهند
آخر این آمدنم نزد تو تا چند بودتا کی این شعبده و وعده و این بند بود
معجزی خود ز معجز ادبارنزد هر زیرکی کم از خر بود
چون خاک باش در همه احوال بردبارتا چون هوات بر همه کس قادری بود
دور عالم جز به آخر نامدست از بهر آنکهر زمان بر رادمردی سفلهای مهتر شود
چون تو شدی پیر بلندی مجویکانکه ز تو زاد بلندان شود
زهی سزای محامد محمد بن خطیبکه خطبهها همی از نام تو بیاراید
ای صدر اجل قوام دولتدر صدر به جز تو کس نیاید
اگر معمار جاه او نباشدبنای مملکت ویران نماید
عزیز عمر چنان مگذران که آخر کارچو آفتاب تو ناگاه زیر میغ آید
با بقای پدر پسر نایدشادی مهتری به سر ناید
مبر تو رنج که روزی به رنج نفزایدبه رنج بردن تو چرخ زی تو نگراید
ز راه رفتن و آسودنم چه سود و زیانچو هر دو معنی نتوان همی معاینه دید
داستان پسر هند مگر نشنیدیکه از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید
اگر رای رحمت شود با دلمدمی بو که بیزای زحمت زید
چون شکرم در آب دو چشم و دلم فلکدر جام کینه خوشتر از آب و شکر کشید
کسی کز کار قلاشی برو بعضی عیان گرددگمان او یقین گردد یقین او گمان گردد
نمیداند مگر آنکس مراد از کشف حال آیدکه کشف حال را در حال بیحالی زوال آید
اول خلل ای خواجه ترا در امل آیدفردا که به پیش تو رسول اجل آید
ای بس که نباشی تو و ای بس که درین چرخبی تو زحل و زهره به حوت و حمل آید
کسی را که سر حقیقت عیان شدمجاز صفات وی از وی نهان شد