دفتر شعر
۲۰۷ شعر در این دفتر
من نگویم که قاسمالارزاقنعمت داده از تو بستاناد
مرا به غزنین بسیار دوستان بودندبه نامهای ز من آن قوم را نیامد یاد
خواجه در غم من ار گفت که چون بیخرداندین به دل کردهای اندر ره دنیا لابد
چه ممسکی که ز جود تو قطرهای نچکداگر در آب کسی جامهٔ تو برتابد
سرشگی کز غم معشوق بارمهمه رنگ لب معشوق دارد
ای که از بهر خدمت در توبست دولت میان و کام گذارد
ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروزمانند الف هیچ خم و پیچ ندارد
چون ز بد گوی من سخن شنویبر تو تهمت نهم ز روی خرد
روح مجرد شد خواجه زکیگام چو در کوی طریقت نهاد
صدر اسلام زنده گشت و نمردگرچه صورت به خاک تیره سپرد
به گرمای تموز از سرد سوزشصد و پنجه مسافر خشک بفشرد
ای عمیدی که باز غزنین راسیرت و صورتت چو بستان کرد
شکر ایزد را که تا من بودهامحرص و آزم ساعتی رنجه نکرد
آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغراندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد
آنکه تدبیر ظفر گستر او گر خواهدعقدهٔ نفی ز دیباچهٔ لا برگیرد
با سنایی سره بود او چو یکی دانگ نداشتچون دو دانگش به هم افتاد به غایت بد شد
سرخ گویی همیشه غر باشدشبه از لعل پاکتر باشد
هیچ کس نیست کز برای سه دالچون سکندر سفرپرست نشد
از جواب و سوال ما دانیشاید ار زیر کی فرو ماند
چرا نه مردم دانا چنان زید که به غمچو سرش درد کند دشمنان دژم گردند
خواجگانی که اندرین حضرتخویشتن محتشم همی دارند
دل منه با زنان از آنکه زنانمرد را کوزهٔ فقع سازند
خادمان را ز بهر آن بخرندتا به رخسارشان فرو نگرند
منشین با بدان که صحبت بدگرچه پاکی تو را پلید کند