دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
بخت و دل من ز من برآورد دمارچون یار چنان دید ز من شد بیزار
ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمرخوی مه و خورشید مدار اندر سر
ای روی تو رخشندهتر از قبلهٔ گبروی چشم من از فراق گرینده چو ابر
آن کس که چو او نبود در دهر دگردر خاک شد از تیر اجل زیر و زبر
بازی بنگر عشق چه کردست آغازمیناز ازین حدیث و خود را بنواز
هرگز دل من به آشکارا و به رازبا مردم بی خرد نباشد دمساز
اول تو حدیث عشق کردی آغازاندر خور خویش کار ما را میساز
از عشق تو ای صنم به شبهای درازچون شمع به پای باشم و تن به گداز
خوشخو شده بود آن صنم قاعدهسازباز از شوخی بلعجبی کرد آغاز
نادیده ترا چو راه را کردم بازپیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز
خواهی که ترا روی دهد صرف نیازدستار نماز در خرابات بباز
عقلی که همیشه با روانی دمسازدهری که به یک دید نهی کام فراز
شب گشت ز هجران دل فروزم روزشب تیز شد از آه جهانسوزم روز
ای گلبن نابسوده او باش هنوزوی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز
آسیمه سران بینواییم هنوزبا شهوتها و با هواییم هنوز
بر چرخ نهاده پای بستیم هنوزقارون شدگان تنگدستیم هنوز
ای در سر زلف تو صبا عنبر بیزوی نرگس شهلای تو بس شورانگیز
درد دلم از طبیب بیهوده مپرسرنج تنم از حریف آسوده مپرس
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خسطرفهست که جز در تو نیاویزد خس
خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوسسیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس
ای چون هستی برده دل من به هوسچون نیستیم غم فراق تو نه بس
ای من به تو زنده همچو مردم به نفسدر کار تو کرده دین و دنیا به هوس
اندر طلبت هزار دل کرد هوسبا عشق تو صد هزار جان باخت نفس
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کسنتوان چو چراغ پیش تو داد نفس