دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
آه ، تا کی ز سفر باز نیایی؟ بازآاشتیاق تو مرا سوخت. کجایی؟ بازآ
کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا رانهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما رااین چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب رادر ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترانغمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
طی زمان کن ای فلک ، مژدهٔ وصل یار راپارهای از میان ببر این شب انتظار را
خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز راچون قد خود بلند کن پایهٔ قدر ناز را
نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز راشیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را
نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز راتغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را
بار فراق بستم و ، جز پای خویش راکردم وداع جملهٔ اعضای خویش را
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش رااین بس که ضایع میکنی برمن جفای خویش را
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش راهر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش راای مسلمانان نمیدانم گناه خویش را
هست امیدِ قوتی بختِ ضعیفحال رامژدهٔ یک خرام ده منتظرِ وصال را
بر سر نکشت درتب غم هیچکس مراجز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
بر قول مدعی مکش ای فتنهگر مراگر میکشی بکش به گناه دگر مرا
ننموده استخوان ز تن ناتوان مراپیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا
خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه راسوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه رادادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را
کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفاگر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا
صد حیف از محبت بیش از قیاس مابا بیوفای حق وفا ناشناس ما
بسیار گرم پیش منه در هلاک مااندیشه کن ز حال دل دردناک ما
از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ماخنجر به جای برگ برآرد درخت ما