دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
چه دیدی ای که هرگز بد نبینیکه سوی مبتلای خود نبینی
آتشی در جان ما افروختیرفتی و ما را ز حسرت سوختی
من و از دور تماشای گلستان کسیبه نسیمی شده خرسند ز بستان کسی
ای از گل عذرات هر مرغ را نواییدر هر دلی خیالی بر هر سری هوایی
مرا زد راه عشق خردسالیاز این نورس گلی نازک نهالی
خوش است چشم به چشم تو و نگاه نهانیرسالت دل و جان سوی هم ز راه نهانی
کردم از سجدهٔ راه تو جبین آراییسر اقبال من و پیشهٔ گردن سایی
چو پیش نقش شیرین کوهکن عرض بلا کردیاگر سنگین نبودی گوش او فریادها کردی
ای جوان ترک وش میر کدامین لشکریای خوشا آن کشوری کانجا تو صاحب کشوری
از برای خاطر اغیار خوارم میکنیمن چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی
بکش زارم چه دایم حرف از آزار میگوییتو خود آزار من کن از چه با اغیار میگویی
ای آنکه عرض حال من زار کردهایبا او کدام درد من اظهار کردهای
ای مرغ سحر! حسرت بستان که داری؟این ناله به اندازهٔ حرمان که داری؟