دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
تند سویم به غضب دید که برخیز و بروخسکم در ته پا ریخت که بگریز و برو
خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم دهنشان اینچنین بختی کجا یابم نشانم ده
گرفته رنگ ز خون دلم چو لاله پیالهز بسکه بی تو خورم خون دل پیاله پیاله
هجر خدایا بس است زود وصالی بدهشوق مده اینهمه یا پر و بالی بده
صاف طرب آماده کن ترتیب عشرتخانه دهبنشین و بنشان غیر را ، پیمانه خور ، پیمانه ده
لالهاش از سیلیت نیلوفری شد آه آهای معلم شرم از آن رویت نشد رویت سیاه
گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر ماندهببین کز اشک سرخم سد نشان بر خاک در مانده
ناوکت بر سینهٔ این ناتوان آمد همهآفرین بادا که تیرت بر نشان آمد همه
بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راهروم به شهر دگر چون هلال اول ماه
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نهبه من کم میکنی لطفی که داری این زمان یا نه
قلب سپه ماست به یک حمله شکستهبا غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته
آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمهتا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه
سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کردهایتا نداند کس که چون بی اعتبارم کردهای
شوقیست غالب بر دلم ازنو، به دل جا کردهایجانم گرفته در میان عشق هجوم آورده ای
خواهد دگر به دامگهی بال بستهایمرغ قفس شکستهای از دام جَستهای
مردمی فرموده جا در چشم گریان کردهایشوره زار شور بختان را گلستان کردهای
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردیندارد یک خم این مستی مگر خمخانهای خوردی
من اندوهگین را قصد جان کردی ، نکو کردیرقیبان را به قتلم شادمان کردی ، نکو کردی
چه فروشدی به کلفت چه شدت چه حال داریبرو و بکش دو جامی که بسی ملال داری
جایی روم که جنس وفا را خرد کسینام متاع من به زبان آورد کسی
چه شود گرم نوازی به عنایت خطابینه اگر برای لطفی به بهانهٔ عتابی
چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگیغم بر نتابد بیش ازین باید تن فرمودگی
گر طی کنم طریق ادب را چه میکنیرانم دلیر رخش طلب را چه میکنی
چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدیجفاهای چنین از خوی او هرگز نمیدیدی