دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
ای اجل از قید زندان غمم آزاد کنسعی دارد محنت هجران تو هم امداد کن
نوبهار آمد ولی بیدوستان در بوستانآتشین میلیست در چشمم نهال ارغوان
فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کنسر کوی قناعت گیر تا باشی فراغت کن
ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکنآغاز عشق است ای پسر اینها مکن اینها مکن
زین سان که تند میگذرد خوشخرام منکی ملتفت شود به جواب سلام من
به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کنحیات خضر خواهی فکر آب زندگانی کن
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکنزکات بزم عشرت عشوهای در کار ما میکن
مییابم از خود حسرتی باز از فراق کیست اینآمادهٔ سد گریهام از اشتیاق کیست این
ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کنبه تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکنآنچه او در کار من کردست در کارش مکن
تو پاک دامن نوگلی، من بلبل نالان توپاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شواگر با من رفیقی میروم آمادهٔ ره شو
آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تومنصب پاسبانیم داده به گرد کوی تو
یک بار نباشد که نیازردهام از تودر حیرتم از خود که چه خوش کردهام از تو
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای توطوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو
گرچه کردم ذوقها از آشناییهای اوانتقام از من کشید آخر جداییهای او
میان مردمانم خوار کردی عزت من کوسگ کوی تو بودم روزگاری حرمت من کو
دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کوقفس بر هم شکست این مرغ، خرم بوستانی کو
شد بیحساب کشور جانها خراب از اوترک است و تندخو چه عجب بی حساب از او
سد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از توکافر نکند آنچه تو کردی ، حذر از تو
میروم نزدیک و حال خویش میگویم به اوآنچه پنهان داشتم زین پیش میگویم به او
منفعل دل خودم چند کشد جفای توعذر جفای تو مگر خواهمش از خدای تو
آتشی خواهم دل افسرده را بریان در اودر کمین خرمن جان شعلهها پنهان در او
با مدعی به صلح بدل گشت جنگ توما را نوید باد ز زخم خدنگ تو