دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ماما را ز درد کشته و غافل ز درد ما
دلم را بود از آن پیمانگسل امید یاریهابه نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حبابگر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب
قصهٔ می خوردن شبها و گشت ماهتابهم حریفان تو میگویند پیش از آفتاب
شد یار به اغیار دل آزار مصاحبدیدی که چه شد با چه کسان یار مصاحب
گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا ربچو شیدایی ببیند هیچ یاد ما کند یا رب
مژدهٔ وصل توام ساخته بیتاب امشبنیست از شادی دیدار مرا خواب امشب
ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشبوصیت میکنم باشید از من با خبر امشب
کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسونسازتدگر قصد که داری ای جهانی کشتهٔ نازت
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاستآرزو بخش دل اندوهگین من کجاست
یاد او کردم ز جان صد آه درد آلود خاستخوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست
لطفِ پنهانی او در حقِ من بسیار استگر بهظاهر سخنش نیست سخن بسیار است
در ره پر خطر عشق بتان بیم سر استبر حذر باش در این راه که سر در خطر است
بازم از نو خم ابروی کسی در نظر استسلخ ماه دگر و غرهٔ ماه دگر است
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز استیک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است
خوش است بزم ولی پر ز خائن راز استسخن به رمز بگویم که غیر، غماز است
عتاب اگر چه همان در مقام خونریز استولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است
طراز سبزهٔ بر گلشن عذار خوش استمعین است که گلشن به نوبهار خوش است
خوار میکن ، زار میکش، منتت بر جان ماستخواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست
امروز ناز عذر جفاهای رفته خواستعذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست
یار ما بی رحم یاری بوده استعشق او با صعب کاری بوده است
ابر است و اعتدال هوای خزانی استساقی بیا که وقت می ارغوانی است
در دل همان محبت پیشینه باقی استآن دوستی که بود در این سینه باقی است
ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاستجان فدایش که به خون ریختن من برخاست