دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
خوشست آن مه به اغیار آزمودمبه من خوش نیست بسیار آزمودم
از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارمکه با تردامنان یار است جانانی که من دارم
انجام حسن او شد پایان عشق من همرفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم
دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرمترسم که شوی غافل و در دام بمیرم
از تندی خوی تو گهی یاد نکردمکز درد ننالیدم و فریاد نکردم
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانمبه طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم؟
همخواب رقیبانی و من تاب ندارمبیتابم و از غصهٔ این خواب ندارم
منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدمبوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم
چون طفل اشک پرده در راز نیستماز من مپوش راز که غماز نیستم
در آن مجلس که او را همدم اغیار میدیدماگر خود را نمیکشتم بسی آزار میدیدم
دلی و طاقت سد آه آتشین دارمهمین منم که دل و طاقت چنین دارم
در راه عشق با دل شیدا فتادهایمچندان دویدهایم که از پا فتادهایم
از بهر چه در مجلس جانانه نباشمگرد سر آن شمع چو پروانه نباشم
جان رفت و ما به آرزوی دل نمیرسیمهرچند میرویم به منزل نمیرسیم
برو که با دل پر درد و روی زرد بیایماگر چو باد روی تند همچو گرد بیایم
مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهامعندلیبم سخت بی برگ و نوا افتادهام
صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتمخوش بر سر بهانه نشستهست طاقتم
کی بود کز تو جان فکاری نداشتمدرد دلی و نالهٔ زاری نداشتم
آتش به جگر زان رخ افروخته دارموین گریهٔ تلخ از جگر سوخته دارم
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
دیریست که رندانه شرابی نکشیدیمدر گوشهٔ باغی می نابی نکشیدیم
جانا چه واقعست بگو تا چه کردهایمبا ما چه شد که بد شدهای ما چه کردهایم
من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنمگر سرم برداری از تن سرفرازی میکنم
گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهمپیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم