دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
مرا خلد برین دی بودیم جاکنونم دوزخ است امروز ماوا
اگر خواهی بسوزانی جهان رارخی بنما بیفشان گیسوان را
به رخ جا دادهای زلف سیه رابه کام عقرب افکندی تو مه را
به زیر پرده آن روی دلآرابود چون شمع در فانوس پیدا
صنم تا کی دل ما را کنی آبدل نازک ندارد اینقدر تاب
سحرگه زورق سیمین مهتابچو در دریای اخضر گشت غرقاب
دلم در نزد جانان است امشبچو مرغ نیمبریان است امشب
نسیم روحپرور دارد امشبشمیم زلف دلبر دارد امشب
سوار خنگ خوشرفتارم امشبروانه جانب دلدارم امشب
بگو با دلبر ترسایی امشبچه میشد گر که بی ترس آیی امشب
بتا بر طرف معجر کن نقابتمهل بیپرده مانند آفتابت
اگر از رخ براندازی نقابتکنند مردم خیال آفتابت
عرق بر چهرهات گل یا گلاب استو یا پروین به روی ماهتاب است؟
به دوشش گیسوان خوش دلپسند استکه این مخصوص آن قد بلند است
رخ تو آتش و زلف تو دود استمرا زین سردمهریها چه سود است؟
دل آگه چه محتاج برید است؟چه حاجتمند پیغام و نوید است؟
مرا این زندگی از بوی یار استوگرنه جان بدین پیکر چه کارست؟
دلا امشب نه وقت قال و قیل استنه هنگام حکایات طویل است
هنوزم بوی زلفش در مشام استهنوزم ذوق لبهایش به کام است
مرا در پیش راهی پر ز بیم استازین ره در دلم خوفی عظیم است
سر زلف تو جانا لام و میم استچو بسم الله الرحمن الرحیم است
نه هر آهوی دشت آهوی چین استنه هر گاوی که بینی عنبرین است
هر آن کس عاشقست از دور پیداستلبش خشک و دو چشمش مست و شیداست
اگر در عهد، ابروت منکر ماستولی تصدیق تو آن چشم شهلاست