دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
نه هر رخشنده کوکب آفتاب استنه هر پیغمبری صاحب کتاب است
نگارا شربت از لبهات بفرستگلاب از گوشه چشمات بفرست
اگر دوران دهد بر بادم ای دوستوگر هجران کند بنیادم ای دوست
رخت تا در نظر میآرم ای دوستخودم را زنده میپندارم ای دوست
اگر دانی که فردا محشری نیستسوال و پرسش و پیغمبری نیست
برفت آن یار و از ما مهر برداشتخیالش هم مرا آسوده نگذاشت
خداوندا جوانیم به سر رفتدرخت شادکامی بی ثمر رفت
ندارم راحتی جز رنج و زحمتبه جز خواری و دشواری و محنت
کنم مدح خم ابروت یا روتنهم نام لبت یاقوت یا قوت
بیا تا برگ گل نارفته بر بادگلی چینیم و بنشینیم دلشاد
ز آب و آتش و از خاک و از بادخدا رخسار خوبان را صفا داد
بت زورقنشینم در امان بادخدایش از بلایا حرز جان باد
مرا زان روز قصه مشکل افتادکه کار من رجوعش با دل افتاد
صبا دوشم ز جانان این خبر دادکه هی هی نخل امیدت ثمر داد
ز من گشتی جدا ای سرو آزادنبودم یک زمانی بی تو دلشاد
اگر دورم من از تو ای پریزادفراموشم نکن زنهار زنهار
شب آمد تا شب وصلم دهد یاددهد خاک وجودم جمله بر باد
نه یادم میکنی نه میروی یادبه نیکی باد یادت ای پریزاد
به دل گفتم مکن اینقدر فریادکه اندر خرمن صبر آتش افتاد
سهی سرو، این قد و بالا نداردگل احمر چنین سیما ندارد
بتی کز ناز پا بر دل گذاردستم باشد که پا بر گل گذارد
مرا هم ساق و هم زانو کند دردکمر با ساعد و بازو کند درد
ره عشق است باید زان حذر کردبه اول گام باید ترک سر کرد
دو چشمت چون به چشمانم نگه کردلب لعل و رخت روزم سیه کرد