دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
سحر دل، خود به خود فریاد میکرداز این فریاد، خاطر شاد میکرد
سحر، دل نالههای زار میکردچنان که دیده را خونبار میکرد
بتم سرپنجه با لوح و قلم زدزمین و آسمان از نو به هم زد
اگر آهی کشم افلاک سوزددر و دشت و بیابان پاک سوزد
دل من همچو هدهد در سبا شدخیالم چون سلیمان در قفا شد
سر و زلف تو آشوب جهان شداسیر زلف تو پیر و جوان شد
دلم از فرقت روی تو خون شدسرشکم چون رخ تو لالهگون شد
بهار آمد زمین فیروزهگون شدبه عزم سیر، دلدارم برون شد
بتا ختم رسل پیغمبری شدبه من روشن صفات دلبری شد
دلم را جز تو کس دلبر نباشدبه جز شور توام در سر نباشد
بهشت از روی تو بهتر نباشدز حوران حسن تو کمتر نباشد
مرا تا دل به تن تسلیم کردندهمی مهر بتان تعلیم کردند
فلک، از جور تو دل پر ز خون بودغم و اندوه من از حد فزون بود
صنم عشق تو همچون نار نمرودمرا در منجنیق عشق فرسود
مرا شب سیل آه از دل برآیدکه یادم از دو زلف دلبر آید
دلا گر زار گریم بر تو شایدکه هرجا تیری آید بر تو آید
بگو تا دلبر حورم بیایدسفید و نازک و بورم بیاید
پریرویان سلام از من رسانیدکه ای سیمینتنان تا میتوانید
بتا بیژنصفت در چه گرفتارمنیژهوار اگر هستی وفادار
دل و شوق و خیال و مهر هر چارکشانندم همی تا منزل یار
دلا از بیوفایان دست برداربرو با نیکخویان کن سر و کار
گذشت ایام گل ای بلبل زاربکن چون من ز هجران ناله بسیار
سحر در خواب دیدم با دل زارکه سر بنهادهام در دامن یار
سحرگه ز نوای مرغ گلزارسرم پرشور گشت و دیده بیدار