دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
لب و دندان و چشم و زلف و رخساربر و دوش و قد و بالا و رفتار
به هرجا بگذرد آن ماه رخسارگریزد دین ز در، ایمان ز دیوار
گهی که یادم آمد صحبت یارلب و دندان و زلف و چشم و رخسار
عجب دارم ز سرو قامت یارکه مشک و لعل و گوهر آورد بار
به زیر زلف مشکین عارض یارنمایان چون قمر اندر شب تار
سحرگه چون ز مشرق ماه خاوربرون آید جهان گردد منور
مکش سرمه به چشم نازپرورمکن روز مرا از شب سیهتر
من از عهد جوانی تا شدم پیرنکردم در جفای دوست تقصیر
دل من در خم زلفت گره گیرچنان شیری که افتاده به زنجیر
دلم در حلقه زلفش گره گیرچو دزدان گرفتار به زنجیر
مسلمانان گرفتار دلستمضعیفالمال و بیمار دلستم
چرا از دلبر حورا سرشتمچو آدم دور از باغ بهشتم
ندانم خواب یا بیدار بودمز شوقش مست یا هشیار بودم
فراق لالهرویان ساخت کارمربود از کف عنان اختیارم
مگر یار آمده بر پشت باممکه بوی جنت آید بر مشامم؟
تو بر من بگذری چون برق رخشانمنت چون رعد اندر پی خروشان
خیال کشتن من داشت جانانکدامین سنگدل کردش پشیمان
پس از ببریدن و پیوند جانانمرا خوش آمده از دادن جان
مه بالانشین، پایین نظر کنبه مسکینان کلامی مختصر کن
مرو ای جان شیرین از بر منتوقف کن که آید دلبر من
اگر هنگام مردن دلبر مننهد از مهر بر زانو سر من
به سیر باغ رفتم باختم مننظر بر نوگلی انداختم من
خم ابروست یا شمشیر بهمنمژه یا نیزه یا تیر تهمتن
ز گشت و پیچ این شلوار رنگینخرامان رفتن و این وضع سنگین