دفتر شعر
۴۶۷ شعر در این دفتر
ای خداوندی که در روی زمین داور توییرکن اسلام و معزّ دینِ پیغمبر تویی
با نصرت و فتح و ظفر و دولت والابنگر علم شاه جهان بر سر بالا
ای کرده فتح و نصرت در مشرق آشکارابگذشته ز آب جیحون و آتش زده در اعدا
ای اصل ملک و دولت ای تاج دین و دنیاای عابده چون مریم ای زاهده چو زهرا
ای جهانداری که هستی پادشاهی را سزادر جهانداری نباشد چون تو هرگز پادشا
آفتاب اندر شرف شد بر جهان فرمانرواکرد دیگرگون زمین و کرد دیگرسان هوا
ایا ستارهٔ خوبان خَلُّخ و یغمابه دلبری دل ما را همی زنی یغما
هرکه آن چشم دژم بیند و آن زلف دوتااگر آشفته و شوریده شود هست روا
باز آمد و آورد خزان لشکر سرمابشکست و هزیمت شد از او لشکر گرما
آمدگه وداع چو تاریک شد هواآن مه که هست جان و دلم را بدو هوا
برآمد ساجگون ابری ز روی ساجگون دریابخار مرکز خاکی نقاب قبّهٔ خضرا
ایا سرو قد ترک سیمین قفاندیدم به هجران تو جز جفا
همیشه باد بقا و سلامت بُت ماکه از وصالش ما را سلامت است و بقا
یافتی بر خوان اگر جویی رضای مرتضالا فَتی اِلّا علی بر خوانْد هر دم مُصطفا
باغ شد از ابر پر ز لؤلؤ لالاراغ شد از باد پر ز عنبر سارا
بودم میان خلق یکی مرد پارساقلّاش کرد نرگس جمّاش تو مرا
طال اللّیالی بَعدَکُم و اَبیَضَّ عَینی مِن بُکایا حَبّذا اَیّا مَنا فی وَصلکم یا حَبّذا
هزار شکر کنم دولت مؤیّد راکه داد باز به من دلبر سَهی قد را
گوهری گویا کزو شد دیده پرگوهر مراکرد مشکین چنبر او پشت چون چنبر مرا
چو عاشق شد دل و جانم رخ و زلفین جانان رادل و جان را خطرنبود دل این را باد و جان آنرا
دیدم به ره آن نگار خندان راآن ماه رخ ستاره دندان را
تا رای بود نصرت دین ناصر دین رادر نصرت او رای بود روح امین را
ستاره سجده برد طلعت منیر تو رازمانه بوسه دهد بایهٔ سریر تو را
سال چون نو گشت فرزند نو آمد شاه راشاه نیکو روی نیکوعهد نیکوخواه را