دفتر شعر
۴۶۷ شعر در این دفتر
عید و آدینه بهٔک بار رسیدند فرازوز نشیب آمد خورشید همی سوی فراز
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانشهمی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
این منم یافته مقصود و مراد دل خویشبا حوادث شده بیگانه و با دولت خویش
ای شاه همه عالم و فخرگهر خویشوی در همه آفاق نموده اثر خویش
تا روزگار خویش بریدیم ز یار خویشعاجز شدم ز نادرهٔ روزگار خویش
ای سیمتن مکن تن من چون میان خویشای سنگدل مکن دل من چون دهان خویش
روزی همی گذشتم جُزوی غزل به کفدیدم یکی غزالِ خرامان میان صف
ای یافته اسلام به اقبال تو رونقاعدای تو بر باطل و احباب تو بر حق
چرا همی بگزینی تو بر وصال فراقچرا همی ز خراسان روی به سوی عراق
خدایگان وزیران تویی به استحقاقغیاث دولت عالی تویی علی الاطلاق
آمد به فرخی و سعادت به دار ملکصدری که هست بر قلم او مدار ملک
نشاط باد همه روزگار فخرالملکبهار باد همه روزگار فخرالملک
خدایگان جهانی و شاه با فرهنگبه عدل چون عمری و به هوش چون هوشنگ
شراب باید و آتش رباب باید و چنگکه روز فاخته گونه است و خاک غالیه رنگ
آمد آن ماه دو هفته با قبای هفت رنگزلف پربند و شکنج و چشم پرنیرنگ و رنگ
برکش ای ترک بر اسب طرب و شادی تنگکه زمستان شد و نوروز فراز آمد تنگ
ای نگاری که به حسن از تو زند حور مثلای غزالی که سزاوار سرودی و غزل
شهیکه دولت باقی بدوگرفت جلالشهیکه ملت تازی به او فزود جمال
عید را با مهرگان هست اتفاق و اتصالهر دو را دارند اهل دولت و ملت به فال
تکاوری که قویتر ز رخش رستم زالبه حمله همچو هژبر و به پویه همچو غزال
بگذشت مه روزه و آمد مه شوالاکنون من و ساقی و می و مطرب و قوال
به درّ و مشک ز ابر بهار و باد شمالمُوشََّح است زمین و معطر است جبال
چند خوانم مدح مخلوقان ز بهر جاه و مالچندگویم وصف معشوقان و نعت زلف و خال
مرا خیال تو هر شب دهد امید وصالخوشا پیام وصال تو بر زبان خیال