دفتر شعر
۴۶۷ شعر در این دفتر
عاشق آنمکه عنابش همی بارد شکرفتنهٔ آنمکه سنجابش همی پوشد حجر
شغل دولت بیخطر شد کار ملت با خطرتا تهی شد دولت و ملت ز شاه دادگر
در هر چمن از گردش خورشید منوردُرّست به پیمانه و مشک است به ساغر
گر ز حضرت به سوی خلد برین رفت پدرگشت چون خلدبرین حضرت از اقبال پسر
ماه تابان دیدهای تابان ز سرو جانورگر ندیدستی بدان زیبا نگار اندر نگر
ایا نوشته هنرنامهها فزون ز هزارو یا شنیده ظفرنامهها برون ز شمار
بر فتح همی دور کند گنبد دواربر سعد همی سیرکند کوکب سیار
ای آمده ز مشرق پیروز و کامکارکرده نشاط مغرب دلشاد و شاد خوار
تا باغ زرد روی شد از گشت روزگاربر سر نهاد تودهٔ کافور کوهسار
تا خزان زد خیمهٔ کافورگون در کوهسارمفرش زنگارگون برداشتند از مرغزار
مشک و شنگرف است گویی بیخته بر کوهسارنیل و زنگارست گویی ریخته بر جویبار
تا که جز یزدان به عالم در نباشد کردگارجزملک سلطان به گیتی در نباشد شهریار
آهن و نی جون پدید آمد ز صنعکردگاردر میانکلک و تیغ افتاد جنگ و کارزار
توانگری و جوانی و عشق و بوی بهارشراب و سبزه و آب روان و روی نگار
چون عقیق آبدارست وکمند تابدارآن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار
مستی و عاشقی و جوانی و نوبهارآن را خوش است کز بر او دور نیست یار
چه جوهر است که آن را ز آهن است حصارسر از حصار کشد بر سپهرْ دایرهوار
مبارک آمد بازی بدیع طرفه شکاراز آشیانهٔ شرع محمد مختار
ای جهان را از قوامالدین مبارک یادگارروز نو بر تو مبارکباد و جشن نو بهار
بازآمد از سفر به حضر صدر روزگاربا عصمت و عنایت و تأیید کردگار
چون شمردم یازده منزل ز راه روزگارمنزلی دیدم مبارک وز منازل اختیار
این مهرگان فرخ و جشن بزرگوارفرخنده باد و میمون بر شاه روزگار
از هیبت شمشیر تو ای شاه جهاندارشد رایت بدخواه نگونبخت و نگونسار
هرکه را باشد ز دولت بخت نیک آموزگارهمچو سلطان معظم خوشگذارد روزگار