دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
بیار آن چه دلِ ما به یکدگر کَشَدابه سر کش آن چه بلا و اَلَم به سر کشدا
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرامگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا
موی چون غالیه و روی چو دیباست تو راعقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را
شب نماید در صفت زلفین آن بت روی رامه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را
ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاستکه عشق و فوطه و پیری بهم نیاید راست
حلقههای زلف جانان تا سراندر سرزده استدل ز من بگریخته است و زیر زلف او شده است
مرا نگارا با روی تو چه جای غم استکه چون تو یار ز خوبان روزگار کم است
خطّی است که بر عارض آن ماه تنیدهستیا دست فلک غالیه بر ماه کشیدهست
گر تو پنداری که رازم بیتو پیدا نیست هستیا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست
ای روی تو رخشندهتر از قبلهٔ زردشتبیروی تو چون زلف تو گوژست مرا پشت
از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاداز بر ما رفته بود روی به ما چون نهاد
امروز بت من سر پیکار نداردجز دوستی و عذر و لَطَف کار ندارد
امروز بتم تیغ جفا آخته داردخون دلم از دیده برون تاخته دارد
مرا گذر بهسوی کوی یار باید کردزدیده بر سرکویش نثار باید کرد
مشک نقاب قمر خویش کردسیم حجاب حجر خویش کرد
ترکی که همی بر سمن از مشک نشان کردیک باره سمن برگ به شمشاد نهانکرد
سرو روان چو کوه به کردار ماه کردخط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کرد
بنده بودن تورا سزا باشدچون تو اندر جهان کجا باشد
رفت یار و غمی ز یار بماندجان زغم زار و تن نزار بماند
عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کندتا به زیر حلقهٔ زلفش دلم منزلکند
دام که بر لاله و عنبر نهنداز پی صید دل غمخور نهند
جز تو مرا یار و غمگسار نشایدبی تو مرا جاودان بهشت نباید
سر بر خط عشق تو نهادیم دگرباردر دام بلای تو فتادیم دگربار
آن شب که مرا بودی وصل تو به کف بربا دوست نشستم به سرکوی لَطَف بر