دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
سنبل است آنکه تو از لاله برانگیختهاییا بنفشه است که بر طرف چمن ریختهای
ختنیوار رخ خوب بیاراستهایچگلیوار سر زلف بپیراستهای
آن روی به نیکویی خورشید جهانستیوان یار به زیبایی چون حور جنانستی
بامدادان راست گو تا رخ کرا آراستیوز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی
گر یار نگارینم در من نگرانستیبار غم و رنج او بر من نه گرانستی
نگارا تو دلبند و زیبا نگاریپسندیده ترکی و شایسته یاری
کافر بچهای سنگدل آوردهٔ غازیدلهای مسلمانان بربوده به بازی
بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزیلب من بر لب آن خوش پسر آید روزی
آن که از سنبل نقاب ارغوان آرد همیعیش او بر چهرهٔ من زعفران کارد همی
آن صنم کاندر دو لب تنگ شکر دارد همیبر سر سرو روان شمس و قمر دارد همی
ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانیور هر دو بخواهی به تو بخشم به زمانی
دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنیشادیی کن که مرا با غم و فریاد کنی
آه ازین کودکان مشکین مویآه ازین دلبران زیباروی