دفتر شعر
۶۱ شعر در این دفتر
دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیرکز برون گل بود و مشک و از درون می بود و شیر
آن زلف نگر بر آن بر و دوشوان خط سیه بر آن بناگوش
ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیشوز ضربت آن نیش دل نازک من ریش
ای داده روی خوب تو خورشید را نظامایگشته عالمی به سر زلف تو غلام
خبرت هست که در آرزوی روی تواموز غم و فرقت تو تافته چون موی توام
بسکه من دل را بهدام عشق خوبان بستهاماز نشاط روی ایشان توبهها بشکستهام
از غم عشقت نگارا دیده پرخونکردهامتا رخ و عارض زخون دیده گلگون کردهام
مشکن صنما عهد که من توبه شکستموز بهر تو در کنج خرابات نشستم
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادمکشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
دلم را یاری از یاری ندیدمغمم را هیچ غمخواری ندیدم
کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنمدر خصومت بر خویشتن فراز کنم
اگر یگانه شوی با تو دل یگانهکنمزعشق و مهر دگر دلبرانکرانه کنم
صنما ما ز ره دور و دراز آمدهایمبهسر کوی تو با درد و نیاز آمدهایم
ای پسر ما دل ز تو برداشتیمبار عشق تو به تو بگذاشتیم
جانا کجا شدی که ز بهر تو غم خوریمهر ساعت از غمان تو آشفته دلتریم
تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانانبا مهر تو دارم دل با عشق تو دارم جان
به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای جانکه درد و داغ هجران تو خواب از من ربود ای جان
بربود روزگار تو را از کنار منوز تن ببرد داغ فراقت قرار من
بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار اوباز نشکیبم همی یکساعت از دیدار او
جانا جفا نکردم هرگز به جای توکارم به جان رسید زجور و جفای تو
عمری گذاشتم صنما در وفای تووز صد هزارگونه کشیدم جفای تو
ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشواز چشم بد بترس و زخانه به در مشو
کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماهکی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه
ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژادههم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده