دفتر شعر
۱۷۵ شعر در این دفتر
ای ماه کمان شهریاری گویییا ابروی آن طرفه نگاری گویی
گر سینه بخست شاه سنجر ما راکم نیست خمار عشق در سر ما را
بیقدرکند رخ تو لالستان راتشویر دهد لب تو خوزستان را
ای تاخته از جهان جهانبانان رابرهم زده ملک و خانهٔ خانان را
شاها ادبی کن فلک بد خو راگر چشم رسانید رخ نیکو را
شاها همه تدبیر صواب است تو راوز بخت به فرخی جواب است تو را
جاوید شها عز و شرف باد تو راتیغ و قلم و جام به کف باد تو را
مهرست ظفر نگین فرمان تو راصید است بهشت دام احسان تو را
خورشید چو بیند ای مَلَک راٰی تو راوین فَرّ و جمالِ عالم آرای تو را
خورشید فلک سجده برد رأی تو راور سجده برد روی دلارای تورا
ای شاه چو بیند آسمان رای تو راوین طبع لطیف رامش افزای تو را
بر خلق توراست پادشاهی ملکاوز ماه توراست تا به ماهی ملکا
در زلف تو آویخته دلبندی هاپیش خردت خیره خردمندی ها
ای جام تو آب و آتش ناب شرابای خون عدو ز آتش شمشیر تو آب
یازندهتر از روزشماری ای شبتاریکتر از زلف نگاری ای شب
تا شاه نشاط دجله کردست امشباندر دل بندگان فزودست طرب
کوه از صف ترکان ملک گردد پستز ایشان به هنر یکی و از خصمان شصت
ای شاه زمین بر آسمان داری تختسست است عدو تا تو کمان داری سخت
ای داده به تو خدای جاه پدرتخرم به تو میران و سپاه پدرت
بر خاک سر کوی تو ای عشق پرستتنها نه منم فتاده شوریده و مست
تا شاه گشاده دست بر تخت نشستدست همه بیدادگران سخت ببست
این ابر که دُرّ شاهوار آوردستبر شادی جشن شهریار آورده ست
گر خصم نخواست از حسد کار توراستایزد ملکا هر آنچه او خواست نخواست
گر نور مه و روشنی شمع توراستپس سوزش وکاهش من از بهر چراست