دفتر شعر
۱۷۵ شعر در این دفتر
شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاستدادار جز آن خواست که بدخواه تو خواست
شاها اثر صبوح کاری عجب استنازد به صبوح هرکه شادی طلب است
ای شاه به دولت از جهان بهر توراستبر جان و تن مخالفان قهر توراست
ای شاه زمانه بخت پیروز تو راستاندیشه و رای عالمافروز تو راست
رخشنده چو مهرست ضمیری که تو راستعالی چو سپهرست سریری که تو راست
با لشکر عشق تو مباهات خوش استبا حلقهٔ زلف تو مناجات خوش است
علم تو زعلم خضر و آصف بیش استحلم تو زحلم مَعن وَاحنَف بیش است
آن ابر که خاطرش به خاطر برق استوان بحر که خلق در نوالش غرق است
هر چند که بر زمانه فرمان من استفرمان تو بر تن و دل و جان من است
مخلوق فراوان است الله یکی استوانجا که حقیقت است درگاه یکی است
دولت که همه جهان بهسنجر دادستداند به یقین که خوب و درخور دادست
نور ملک ای ملک به نام تو درستدور فلک ای ملک به دام تو درست
آتش تیغی و تا به محشر تف توستباران صفتی و هفتکشور صف توست
ای شاه دل روشن تو جوشن توستعالم شده روشن از دل روشن توست
ای یار چو روزگار یار من و توستبس کس که حسود روزگار من و توست
دولت که تو را داد به من زایل نیستوین دلکه مرا داد به تو غافل نیست
تا دین باشد به جز یکی یزدان نیستتا ملک بود به جز یکی سلطان نیست
بیدادی و فتنه در جهان آیین نیستشادند جهانیان و کس غمگین نیست
در عشق توام امید بهروزی نیستوز عهد شب وصال تو روزی نیست
در راه نسا ای ملک پاک سرشتجز سنگ ندیدم به دل سبزه و کشت
آنکسکه چراغ مهر تو در بر یافتدر خاک به فر دولت تو زر یافت
تا از برم آن یار پسندیده برفتآرام و قرار از دل شوریده برفت
ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفتشمشیر تو را ظفر در آغوش گرفت
گر یابد زهره آگهی از نامتخواهد که بهجای میبود در جامت