دفتر شعر
۱۷۵ شعر در این دفتر
ای راحت جان ما ز دو مرجانترنج دل ما زچشم پر دستانت
از تیغ چو آب تو به رزم آتش زادتا خصم ز باد حمله در خاک افتاد
خالق همه اقبال خلایق به تو دادتا دهر بود بقای اقبال تو باد
باکم ز منی پای تو اندر گل بادبا به ز تویی مراد من حاصل باد
هرگز دل تو به هیچکس شاد مبادوز بند تو بندهٔ تو آزاد مباد
گیتی ملکا جز به تو آباد مباددر عادت تو جز هنر و داد مباد
هر کار که هست جز به کام تو مبادهر خصم که هست جز به دام تو مباد
ای ناصر دین ناصر تو یزدان باداقبال تو در تن سعادت جان باد
دلها همه در زلف تو آویخته بادجانها همه از طبع تو آمیخته باد
ایزد ملکا سعادت جم به تو دادملک همه شاهان مقدم به تو داد
تا دولت تو به گرد گردون گرددگردون همه بر فال همایون گردد
ای از همه خسروان چو افریدون فردوز دولت تو رسیده بر گردون گَرد
ای صدر جهان هرکه میکین تو خورداز رنج خمارگشت با ناله و درد
عشقت صنما به روی زردم داردوز کام و هوای خویش فردم دارد
جانیکه زمهر توست نقصان نبرددردی که زکین توست درمان نبرد
تا عصمت ایزدت نکوخواه نکردتوقیع تو اِعتَصَمت بِالله نکرد
ایزد که بنای دولتت عالی کردنگذاشت که خصم با تو محتالی کرد
چون شاه جهان کمان کشیدن گیردپیروزی از آسمان رسیدن گیرد
هر تیر که شاه تیر گیر اندازدگویی که ز گردون اثیر اندازد
ای شاه زمین فلک سریرتو سزدمریخ به جَدْی پرّ تیر تو سزد
سلطان علم عدل به هر عالم زددرکشور روم عالمی بر هم زد
من با تو بتا نفس نمییارم زددر موکب تو جرس نمییارم زد
چون شاه سرای پرده بر هامون زداز دجله و نیل خیمه تا جیحون زد
هر شب که وصال یار دلبر باشدشب زورق و ماه باد صرصر باشد