دفتر شعر
۱۷۵ شعر در این دفتر
گر نعمت دشمنت ز حد بیرون شدبنگر که به عاقبت ز محنت چون شد
تا فتح تو تاریخ مسلمانی شدپیروزی تو اصل جهانبانی شد
چون شاه سوی تخت سرافراز آمدپیرامن او بخت بهپرواز آمد
چون رخ بگشاد آن نگار دلبندجای صلوات باشد و جای سپند
گر ابر به جود خویشتن را چو تو خواندفراش تو بود او همیگرد نشاند
از هیبت تو به روم کفار نماندوز نصرت تو به روم زنار نماند
در عشق تو ای صنم مرا رای نماندوان طبع لطیف حکمت آرای نماند
ای شاه بنای ملک محکم بهتو ماندباغ ظفر و فتوح خرم به تو ماند
در عشق تو زیر و بم همآواز مننداندیشه و باد سرد دمساز من اند
تیراندازان همه گرو در بستندبردند گمان که با ملک همدستند
خصمان تو لاف سپر زرد زدندشش پنج به گاه ماندن نرد زدند
چون باز خیال تو پر و بال زنددر جان رهی عشق تو چنگال زند
هر شب که رهی فال ز روی تو زندمرغی شود و بال به سوی تو زند
ترکان ملک با خرد و باهوشندحور شَبَه زلف و دیو آهن پوشند
خصمان ملک چو جغد در ویراننددایم همه را همچو مگس میرانند
گر بر فلک از تاجوران راه کنندوز قدرت و قدر دست بر ماه کنند
ای شاه تورا ماه نگین خواهد بودزیرِ قدمت ملک زمین خواهد بود
تا چند دل تو چشمهٔ نور بودزان چشمهٔ نور چشم بد دور بود
از عمر شبی به کام دل دوشم بودکاواز سرود و رود درگوشم بود
حیرت همه در درنگ و سنگ تو بودنصرت همه در شتاب و جنگ تو بود
هرکس که سزای افسر وگاه بودخدمتگر این خدمت درگاه بود
هر بزم که کردی همه بهروزی بودکار تو نشاط و مجلس افروزی بود
دجله ملکا زمان زمان بفزایدتا با تو به جود اخویشا پهلو ساید
خرگه زند وکارکسی نگشایدمطبخ زند و نان به کسی ننماید