دفتر شعر
۱۷۵ شعر در این دفتر
سلطان جهان برکیارق بایدکز دولت او جهان همی آراید
از درگه تو ملوک را تاج آیددر همّت تو هزار معراج آید
شاها چو دلت در صف تدبیر آیداو را مدد از عالم تقدیر آید
چون آتش خاطر مرا شاه بدیداز خاک مرا بر زبر ماه کشید
حوران سپاهت ای شه شیر شکردر آب روان همی نمایند صُوَر
دست مَلِک ملوکِ عالمْ سنجربحری است که در جهان چنان نیست دگر
چون بر دل و سر نهم دو دست ای دلبرمی پیش من آوری که بستان و بخور
ای رفته ز خانه مدتی سوی سفرباز آمده سوی خانه با فتح و ظفر
چون نرگس اگر نهیم در خاکسترور داریم اندر آب چون نیلوفر
هستند به بزمت ای شه شیر شکارمرغان شبه تن و عقیقین منقار
شاها خردت هست به می خوردن یارشاید که شب و روز همین داری کار
ای دشمن تو به قبضهٔ قهر اندررای تو بصر به دیدهٔ دهر اندر
هرگز نشوم من از بت و باده صبورکز بت همه راحت است و از باده سرور
ای شاه کجا گرم کنی بارهٔ بورصدگور بیفکنی به یک بار به زور
خستی دل من به غمزه ای بدر منیرچونانکه ملک سینهٔ من خست به تیر
گر بخت بلند خواهی و عمر درازاز دولت برکیارقی سر بفراز
از کوی تو تا کوی من ای شمع طرازدریاست ز اشک من همه راه دراز
چون چشم تو بر دلم شود تیر انداززلف تو شود پیش دلم جوشن ساز
از جور قد بلند و موی پستشوز کافری نرگس ِ بی میْ مستش
شاهی که به رزم کاویان داشت درفشگر زنده شود پیش تو بردارد کفش
در عشق تو بیروان نَوان بودم دوشآشفته دل و رمیده جان بودم دوش
دستور و شهنشه از جهان رایت خوشبردند و مصیبتی نیامد زین بیش
نشناخت ملک سعادت اختر خویشدر منقبت وزیر خدمتگر خویش
چون ابر کف تو بیند ای خسرو شرقاز تو نکند به جود تا دریا فرق