دفتر شعر
۱۷۵ شعر در این دفتر
تا دید زمانه در دلم غایت عشقدر پیش دلم همی کشد رایت عشق
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ عشقجانی دارم ز سوز پروانهٔ عشق
ای کرده همه جهان ز ناپاکان پاکهرگز نبود تو را ز ناپاکان باک
سقای ملک گرفت چنگ اندر چنگساقی بنهاد بادهٔ مرجان رنگ
ای تیغ تو با قوت مریخ و زحلرای تو چو آفتاب در برج جَمَل
از روضهٔ حسن تو نگاری رسدموز موکب وصل تو غباری رسدم
ای سیمبر از عشق تو در رشته شدمدر خون دل از غم تو آغشته شدم
هر شب غم تو به مه اشارتکُنَدَموز چشم پر آب خواب غارت کندم
ای یار شبی که بیرخت بگذارمپروین بود از غم تو آن شب یارم
گرچه دل و سینه کان گوهر دارمرخساره زرنج هر دو چون زر دارم
هر شب ز غم تو دل ز جان برگیرمپندی که خرد دهد من آن نپذیرم
گه سرو بلند حله بوشت خوانمگه ماه تمام باده نوشت خوانم
ای گوی زَنَخ سخن ز گویت گویموی موی میان ز عشق مویت مویم
مستم ملکا و هر چه اکنونگویمموزون نشمارم ارچه موزون گویم
چشم من و چشم آن بت تنگ دهاندر بیع و شری شدند و در سود و زیان
تیغ ملک شرق خداوند جهانشیری است تنش به جمله چنگال و دهان
هر شاه که داشت دولت و بخت جوانهر دو یله کرد و خود برون شد زمیان
نه با منی ار چه همنشینی با منای بس دوری که از تو بینم تا من
رفتی و به یک بارگرفتی کم منکشته شدم و نداشتی ماتم من
بگرفت شها قضای بد دامن منتا لشکر غم نشست پیرامن من
ای چرخکمر مبند برکینه منبگزار حق خدمت دیرینهٔ من
نازید به گرز گاوسار افریدوندر دست تو گرز شیر سارست کنون
گر حاجب و چاوش تو ای ناصر دینبرکشور روم و چین گشایند کمین
ای شاه زتو تخت همی نازد و زینوز دولت تو داد همی یابد دین