دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
پاکا منّزها متعالی مهیمناای در درون جان و برون از صفات ما
کاش که من بودمی هم ره باد صباتا گذری کردمی وقت سحر بر سبا
به آب توبه فرو شستم آتش صهباز توبه تازه شدم چون گل از نسیم صبا
همت مجنون نکرد جز به حبیب التجالاجرم اندر جهان نام ببرد از وفا
دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخاراتا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا
توبه بشکستند ما را برسرجمع آشکارابرسرجمع آشکارا توبه بشکستند ما را
چو عکس لعل تو بر دیده بگذرد ما راخیال خال تو در حالت آورد ما را
چو به ترک تاز بردی دل مستمند ما رابه کمینه بندهٔ خود به از این نگر خدا را
نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما رانه غمی که می توان گفت به هر کس آشکارا
گر هیچ دلی داری دریاب دل ماراحال دل این بی دل مَپسند چنین یارا
به سرنمی شود از روی شاهدان ما رانشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
چنان به روی خود آشفته کردهای ما راکه گل بنانِ چمن بلبلانِ شیدا را
چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب راخود وفا گویی نمی باید که باشد خوب را
از من چه شد که یاد نیامد حبیب رامردم ز درد و نیست غم من طبیب را
عیبم مکن که دوست ندارم رقیب راکز دست او به خواب نبینم حبیب را
رفتم و دریافتم پیر خرابات راباز نمودم بدو کلّ مهمّات را
برخیز ساقیا بده آب حیات راچون روح کن به معجزه احیا موات را
دیر شد تا دوست می دارم تراآخر ای بخت از درم روزی درآ
گر تو نگویی به من من به که دانم ترادر نظر دیده ای دیده از آنم ترا
ای با جفا در ساخته با ما نمیسازی چراروزی ، شبی ، وقتی ، دمی ، با ما نپردازی چرا
شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح راساقیا روح الامین با ماست در ده راح را
از دست بدادم دل شوریده خود رابر هم زدم احوال بشولیده خود را
تشنه ام ساقی بیاور کاس رابیش نشنو قول هر نسناس را
ساقی ز بامداد روان کن کئوس راتا گردنان نهند به پیشت رئوس را