دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
ره نباشد در حریم عشق هر اوباش راطاقت خورشید ناممکن بود خفاش را
ای پیک مشتاقان بگو این بی دل مشتاق راتا در چمن چون یافتی آن سرو سیمین ساق را
در عشق اعتبار منه صلح و جنگ رازیرا نشانه ی دگرست این خدنگ را
ساقی بیار از بامداد آن آب آتش رنگ رابر هم زن و در هم شکن هم صلح را هم جنگ را
عشق پیدا میکند تنها مرایار بر در میزند عذرا مرا
مگر حبیب کند چاره، عنقریب مرادر این مرض، چه مداوا کند طبیب مرا؟
تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرااز دست غم هم اوست که وا می خرد مرا
تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مراکو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا
یقینم که ضایع نماند مرازلالی به لب برچکاند مرا
بگویید ای مسلمانان که درمان چیست کارم راکه چشم بد رسید آخر نظام روزگارم را
برفت و بر سر آتش نشاند یار مرابه پای حادثه افکند روزگار مرا
با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرابی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا
خوشا مطالعه کردن جمالِ بستان رابه موسمی که صبا تازه می کند جان را
می بیارید و به می تازه کنید ایمان راغم جنّات و جهنم نبود رندان را
زمانه باز جوان کرد پیرزالِ جهان رابیار می که حیات از می است پیرو جوان را
به کام دل بدیدم خویشتن راگرفتم در بر آن سیمین بدن را
چه شود گر بپذیری من تر دامن راخشک مغزی ، خرفی ، ساده دلی چون من را
طاقت بار ملامت نبود گردون راوین شرف شیفتگان راست نه هر مادون را
به زیر طاق دو ابرو ساحرند او راکه کرده اند مسخر عموم اردو را
مگر صبا برساند سلام یارو راوگرنه با که بگویم حکایت او را
وقتی ز ما یاد آمدی هر هفتهیی آن ماه رااکنون ملال خاطرش بر ما ببست آن راه را
هرگز مه آزمای دگر آزموده رازیرا محل بوده نباشد نبوده را
کیست که چاره ای کند جانِ به لب رسیده راباز به دست ما دهد پایِ دل رمیده را
ساقیَکِ ظریف من جامکِ آبگینه رابیش ترَک بده بیا بندگکِ کمینه را