دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
نظر از جانب ما کن زکات زندگانی رادلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را
اگر تو تازه کنی با من آشنایی رابر افکنی ز جهان رسم بی وفایی را
خنک دلی که زمام رضا دهد به قضاچو روزگار نگردد ز اقتضای رضا
ما همانیم که بودیم و ز یادت به وفابه جدایی متبدل نشوند اهل صفا
یارب به عفو توست امید نجات مابپذیر عذر و در گذر از سیئات ما
ما برفتیم و تو دانی و دل غم خور مابخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
خیز ای غلام باده درافکن به جام ماکز وصل توست گردش گردون غلام ما
جای گنج است کنج خانهٔ مانقد وقت است در خزانة ما
اگر آدم نیفتادی برون ازجنت مأواوجودِ آدمی موجود کی بودی در این مأوا
مرا دلی ست ز تیمار بی دلی در وامعلق است به مویی چو ذره ای ز هوا
کار ما بیرون شد از ساز و نواوقت تجرید است و کنج انزوا
گذشت بر سرم از دست دل قیامتهاکشیدم از کس و ناکس بسی ملامتها
بسیار عمرها و بسی روزگارهابگذشت و حکم ها بنگشت از قرارها
جام پر جان کن بیاور ساقیابین که می گردد سرم چون آسیا
در خرابات گدایان ز سر ناز میانشنیدی و ندیدی برو و باز میا
ای جانِ به لب رسیده بشتابخود را و مرا به نقد دریاب
در سِتر ابر چند توان داشت آفتابای رشک آفتاب برافکن ز رخ نقاب
غذا چون کنم دردی از آفتابموافق تر الحق می از آفتاب
یاد آن شبها که بودی در کنارم آفتاببر لبم یاقوت لب در جام می لعل مذاب
دوش می دیدم که بودی در کنارم آفتابداشتی بر کف گرفته تا به لب جام شراب
ای در نقاب حسن نهان کرده آفتابخطّی بر آفتاب کشیده ز مشک ناب
آدینه مست مرا دید محتسب خرابمی آمدم برون ز خرابات مست بی نقاب
خوش بود بر طلوع صبح شرابزود بشتاب ساقیا بشتاب
روز برف است بیایید و بیارید شرابتا بنوشیم به شکرانه ی این فتح الباب