دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
وقف کردم هستی خود بر شرابنیستی از من بمان گو در حجاب
ای دلم با تو چو در شیشه ی شفاف شرابچون بود شیشه ی شفاف و درو لعل مذاب
راحت روح شاهدست و شرابفرح استماع چنگ و رباب
کاش برون آمدی یوسف ما از نقابتا به ملامت حسود بیش نکردی خطاب
ماه نو بنمود رخسار از نقابساقیا در ده سبک جام شراب
قیامت بر انگیخت ما را ز خواببه محشر رسیدیم و خیر المآب
وقت خواب است بینداز بتا جامه ی خوابساقیا بیش مده می که خرابیم و به تاب
دوش مرا حالتی روی نمودی عجبدر نظرم آفتاب تا سحر از نیمه شب
مکن ملامتم ای شیخ اگر چه نیست ادبصلاح و زهد و ورع لطف کن ز من مطلب
مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشببیار باده و گوهر هرچه باد امشب
دوش آمد بر سرم سرو خرامان نیمه شبکیست گفتم آن که می آید بدین سان نیمه شب
چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوبچه باک که از آن به دیوانگی شدم منسوب
قیامت است سفر کردن از دیار حبیبمرا همیشه قضا را قیامت است نصیب
زهی قدر من گر وصال حبیبدگر باره روزی شود عن قریب
بیمار عشق را چه مداوا کند طبیبتعلیم عاقلانه مده گو مرا ادیب
به وعده مده بیش از اینم فریبکه نازک دلان را نباشد شکیب
ای شب هجران تو روز حسیبزهره ی شیران بچکد زین نهیب
ای باغبان سماع کن آواز عندلیبرحم آر بر دل گله پرداز عندلیب
ز من سرگشته در کویِ خراباتچه می خواهند اصحابِ کرامات
چون لبت مصرکی خیزد نباتکز نباتت می چکد آبِ حیات
یک بوسه زان دو شکَرِ شیرین تر از نباتارزد به نزد من به همه ملکِ کاینات
گرم زمانه دهد از بلای عشق نجاتدر فضول نکوبم دگر به هیچ اوقات
ما را ز عشق کی بود ای دل به جانت نجاتروزی که نامِ عشق بر افتد ز کاینات
صبح دم خیز من النوم الصّلاتچون برآمد بر کفم نه هات هات