دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
آمدم باز دلی مضطرب از درواییتا تو تسکینِ دل مضطربم فرمایی
نشسته ام مترصّد به کنج تنهاییبدان امید که تشریف وصل فرمایی
ای مونس روزگار تنهاییبر ما شب هجر چند پیمایی
شب مفارقت و روز هجر و تنهاییکه را بود به چنین شب دل شکیبایی
ز بی یاری و بی کاری و بی خوابی و تنهاییچو مجنونِ بنی عامر شدم یک باره سودایی
خون شد دل مجروحم در گوشهی تنهاییای بخت نمیدانم تا کی به سرم آیی
ای بخت ندانم به سرم باز کی آییکی باز در بسته به رویم بگشایی
خوش است عالم آزادگی و خوش خوییبدین مقام درآ گر بهشت می جویی
اگر از هر دو جهان برشکنی یک روییورنه ای یار کجا با که سخن می گویی
بر سر راهِ توام روز و شب آخر کوییپیش تر زآن که رسد جان به لب آخر کویی
ساقیِ مجلسِ صفا چارهٔ ما به چارهایچاره و بس که حالتی نیست جز این و چارهای
هر که جگرگوشه ای دارد و جانانه ایدر نظرش مصر دان هست چو ویرانه ای
آخر ای شمعِ روان پروانه ایچند سوزی خاطرِ دیوانه ای
دیدهای در عشق چون مجنون دگر دیوانهایهان بیا بنگر مرا آشفته بر جانانهای
کیست پیرِ عاقلان در کویِ تو دیوانهایچیست شمعِ آسمان با رویِ تو پروانهای
ساقی ز بامداد بیاور قِنینهایبردار بانگِ قهقهه از آبگینهای