دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
ندارم محرمِ رازی که پیغامی برد جاییدرین غم بنگرد رویی برین مشکل زند رایی
نوشته یافتم رمزی به خطِّ خوب بر جاییکه صاحبدیده را خاطر فرو ناید به هر جایی
خاطرم باز به جایی شد و مشکل جاییچون کنم شخص به جایی دگر و دل جایی
محرمی کو که پیامی برد از من جاییخدمتی رفع کند پیش جهان آرایی
صبا گر توانی گذر کن به جاییسلامی به شاهی رسان از گدایی
فراق اگر چه مرا میکشد به دردِ جداییخیالِ دوست تو باری درین میانه کجایی
شبِ وصال نبردم گمانِ روز جداییهلاک میشوم ای چشمه ی حیات کجایی
در سر از وصلِ تو هر طایفه را سوداییدر جهان از تو به هر گوشه دگر غوغایی
ما از غم تو شدیم سوداییای دوست چرا دمی نمیآیی
برفت و برد دل و دینم آن بخاراییبه خیره چون کنم آوخ دریغ برنایی
گر امشب هم چو دوش از در درآییچو روح الله به لب معجز نمایی
بر امیدِ تو که روزی به سرم بازآییمنم و دردِ دل و کنج غم و تنهایی
هنوزم می دهد زحمت میان سرو بالاییهنوزم می شود رغبت کنار سیم سیمایی
مرا ناگاه پیش آمد بلاییخلافِ عقل نازل شد قضایی
ای یار اگر تو یار ماییبا ما بر او چرا نیایی
اگر به گوشه چشم التفات فرماییبه غمزه معجزِ انفاسِ روح بنمایی
امید هست که روزی جمال بنماییاگر به خشم برفتی به صلح بازایی
وقت نیامد که روی باز نماییپرده نبندی و خیمه بازگشایی
دریغا روزگارِ عیش و ایامِ برناییکه شد فوت از غرور بی غمی و فرط خودرایی
ندارم در همه شهر آشناییکه پیغامی برد از من به جایی
ای در محیط کرده دعوی آشناییرفتی چنان که هرگز دیگر برون نیایی
ای چشم مرا تو روشناییبرخیز و بیا دمی کجایی
در باغ چنین سروی کی خاست به رعناییبر چرخ چنین ماهی کی تافت به زیبایی
برفتم از برت ای دیده را چو بیناییشدم به گرد جهان هر دری و هر جایی