دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
ای بی تو دلِ مرا قراری نیهیچم ز میانِ تو کناری نی
مرا تا دلی هست جانم تویینه خود این جهان کآن جهانم تویی
مرا چیزهایی نمودند رویکه با کس نگفتند کآن را بگوی
من آن نی ام که نی ام با تو یک دل و یک رویدو روی نیست دلم با تو چون گلِ خودروی
دلبرا هرچه از برِ ما میرویهمچو روحِ قدس تنها میروی
در دل نشسته ای اگر از دیده می رویموقوفِ وقت نیست ملاقاتِ معنوی
روی مخوانش که می چکد عرق از ویبرگِ گل است آن نشسته بر ورقش خَوی
ای در لبت خلاصه ی اعجازِ عیسویحیران ز نقشِ رویِ تو تمثالِ مانوی
صنوبر قامتی دیدم به راهیرقیبش بر عقب افتاده ماهی
چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهیچو چشم باز گشایم مرا رسد ماهی
نظرمان تازه می کن هر پگاهیچه باشد گر کنی در ما نگاهی
بر من بگذشت دی پگاهیسروی و فرازِ سرو ماهی
چندان بنالم هر صبحگاهیکز هر وجودی برخیزد آهی
پیام داد به من هاتف سحرگاهیکه نیم شب به حمل رفت شمس از ماهی
هرگز نکنی به ما نگاهیدادی ندهی به دادخواهی
بتی در خیمه ی دیدم چو ماهیکه بازو کرده بر رخ تکیه گاهی
عشق است نه هر چنان که خواهیدردست و نیازِ صبحگاهی
من ز می کی توبه کردم این چه بهتان است هیتوبه و من حاش لله توبه کی کردم ز می
دریغ عمر که بیهوده صرف شد هی هیمن و شبی و زمانی و لحظه ای بی می
عشق آمد و بر هم زد بنیادِ شکیباییای عقل درین منزل مِن بعد چه میپایی
به پای مردیِ عقل از رهِ شکیباییکجا روم که محال است عقل و سودایی
نه صبر ماند مرا بی تو نه شکیباییخدات خصم اگر بر دلم نبخشایی
نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آییبگذشت روزگاری و نیامدی کجایی
دلم را دیدهام روز جایی و عجب جاییخوشی بنشسته بر طاقِ دو ابروی دلآرایی