دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
چون دردمند به حیّ علی الصّلاتساقی به دست من ده سرمایه ی حیات
گر گذر کردی بتِ ما بر دیارِ سومناتتوبه کردی بت پرست از سجده ی عزّی ولات
دوستان با جگرِ تشنه رسید آب حیاتکوریِ مدّعیان را به محمّد صلوات
یاد باد آن شب که خوش کردم شبتگر چه ناخوش کرده بد آن شب تبت
دوش برقع ز روی باز انداختگفت باید مرا به من بشناخت
مبصّری که تواند خس از گهر بشناختبه عشق عشق و خرد را ز یک دگر بشناخت
چه باشد ار دهدم روزگار چندان بختکه روی دوست ببینم، دریغ کو آن بخت
که دیدهای که چو من در فراق یار بسوختبسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت
آتش سودای تو جانم بسوختیک شررش هر دو جهانم بسوخت
تو را تا با تو باشد چون و چندتنباشد راه درویشی پسندت
همنشین درد باید شد چو درمان بایدتترک جان باید گرفت ار وصل جانان بایدت
دل ز دست غم مده گر شادمانی بایدتمرد جانان باش اگر جان و جوانی بایدت
کسی از تو مرا می دهد به وصل بشارتبه مژده می دهمش گر کند به دیده اشارت
هزار جان گرامی فدای خاک درتهزار یاد لبان دهان چون شکرت
دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب استز سوزناکی چو ماهیی که بر تابهست
کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب استکه از دو دیده سرشکم روان چو سیماب است
مثل تو را دوست داشتن نه صواب استاین مثَل تشنه و فریب سراب است
بوی خوشت همره باد صباستآن چه صبا راست میسر، که راست؟
عشق فرمانده موجودات استهر چه نه زنده بدو شد مات است
ما را به روی دوست همه رنج راحت استمرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است
مرا شدن به تماشای یار مصلحت استز هر مصالحم این اختیار مصلحت است
ای یار برشکسته از ما این چه عادت استآخر بیا که روی تو دیدن سعادت است
بر من شب فراق چو روز قیامت استدر رستخیز عشق چه جای ملامت است
بر من چرا وساوس شیطان به قوت استزیرا که عقل در رهر عشاق علت است