دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
میروم سویِ خرابات که پیرم آنجاستجای دیگر چه کنم عذر پذیرم آنجاست
ای بهشتی به بهشت آی که رضوان اینجاستتو ز جایِ دگرش میطلبی و آن اینجاست
از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاستهر کجا هست چه آید ز چنان دل که مراست
هان کجایی که ز هجرانت قیامت برخاستفتنه بنشان که دگر باره ملامت برخاست
بس فتنه کز آن نگار برخاستآشوب ز هر دیار برخاست
همین که از برم آن سروِ سیم بر برخاستهزار نالهء دلسوزم از جگر برخاست
قیامت آن زمان از خلق برخاستکه شد حکمِ زمین با آسمان راست
آوازه آن جمال برخاستما را طمعِ محال برخاست
باد از طرفِ شمال برخاستمعشوقه مشک خال برخاست
دل ببردی و قیامت ز وجودم برخاستدل بری دل ندهی باز چنین ناید راست
یار باریک میان تا ز کنارم برخاسترستخیز از دل بی صبر و قرارم برخاست
سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاستسرو سیمین بر ما از چمن جان برخاست
به عهد حسن تو بس فتنه کز جهان برخاستمرا هوای تو ای ماه مهربان برخاست
همین که از برم آن سرو سیم تن برخاستسحاب دیده خون ریز موج زن برخاست
همین که از برم آن سرو نازنین برخاستز اندرون دلم آه آتشین برخاست
این سرو خرامان ز گلستان که برخاستوین ترک پریوش ز شبستان که برخاست
چون جمله تویی بهانه برخاستشکل دویی از میانه برخاست
هرگزت روزی هوای ما نخاستآخر این نامهربانی تا کجاست
ندانسته بودی تو ای دوست راستکه راه خدا پر نهنگ بلاست
قاعدهٔ روزگار پرورش ناسزاستورنه گداپیشه را دست تسلط چراست
عشق این است که ما راست دگرها هوس استهر که چون ماست نشانیش ز معشوق بس است
مشتاق روی دوست که حالش مشوش استگر پابرهنه بر سر آتش رود خوش است
آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاستبَلَغ السیل چه تدبیر کنم این چه بلاست
جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق استزیرا که عاشقان همه را عشق سایق است