دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
جهان در سایه خورشید عشق استنهان در سایه خورشید عشق است
زبان بربسته ای با ما که جنگ استنمی دانم دگر بار این چه ننگ است
می خور که بر اصحاب خرابات حلال استگو زهر خور آن کس که بر او نوش وبال است
هر کو نظرش به جاه و مال استمستغرق قلزم ضلال است
دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل استراست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است
دل و جانم آنجا که جان و دل استبه جانان که بی جان و دل مشکل است
شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماستچه خطر گر همه عالم به خصومت برخاست
نکونامی و بدنامی کدام استچو عشق آمد چه جای ننگ و نام است
ره عاشقان سپردن نه به پای عقل عام استهمه عاقلان چو مرغ اند و طریق عشق دام است
مرا بی باده مستی بر دوام استز جایی دیگرم در سر مدام است
خوی ترکان همه مایل به جفا و ستم استآزمودیم بسی، ترک وفادار کم است
آفتاب خُلد روی یار ماستروضه ی جنات کوی یار ماست
دیر شد تا رسم قربان کیش ماستبذل جان کارِ دلِ بی خویش ماست
یارب آن را که ز ما نیست خبر هیچ غم استکه بر آتش دلم از عارضه ی آن صنم است
می بیارید که می داروی درد حکماستمکشیدش که نیاید مدهیدش که نخواست
تا دور آفرینش و تا عمر عالم استپیوند عشق و عاشق و معشوق با هم است
آن را که در فراق صبوری مسلم استآه از دلش که سخت تر از سنگ محکم است
هر که را جانیست با جانان ماستجان ما چون او شود او جان ماست
ابرِ نیسان دیده ی گریان ماستدوزخ سوزان دل بریان ماست
جهان پرفتنه از جانانهٔ ماستفلک سرمست از پیمانهٔ ماست
فراق دوستان کاری عظیم استچه میگویم که دردی بس الیم است
دریغ نیست وجودم که در عذاب الیم استدریغ صحبت یاران و دوستان قدیم است
مرا جانانه ای نامهربان استببرد از من دل و در قصد جان است
رمضان میرسد اینک دهم شعبان استمی بیارید و بنوشید که برغندان است