دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
این تویی کت هوس باغ و سر بستان استبی وجود تو جهان بر دل من زندان است
به قامت تو که تشویش سرو بستان استبه طلعت تو که تشویر ماه تابان است
مرا به دیدن تو اشتیاق چندان استکه تشنه را به بیابان ، به آب حیوان است
اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان استدل تو را نتوان گفت دل که سندان است
روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان استروزگارم چو سر زلف پریشانش از آن است
اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن استولی چو دل به خطا می رود چه درمان است
میان عاشقان سری نهان استکه الا عاشقان سرش ندانست
بتی فربه سرین لاغر میان استچه می گویم میانش بی نشان است
ما را به روی دوست شب تیره روشن استخود زلف و روی او شب و روزی معیّن است
صبر ما از دوستان ناممکن استآشکارا و نهان ناممکن است
بده بیار که می مایه ی حیات من استز بدو خلقت من متصل به ذات من است
اگر عنایت غم نیستی که یار من استکه را غم من و اندوه بیشمار من است
نتیجهای که ز افکارِ نیمجانِ من استوَبالِ چشم و دماغ و تن و توانِ من است
گر رقیبش دشمن جان است رضوان من استورهمه مالک بود در راه او جان من است
شراب خانه ی وحدت که انزوای من استدرو وساده ی تحقیق متّکای من است
سرّی که در اوصاف و مقامات جنون استاز باصره و سامعه و نطق برون است
گر بدانی لمن الملک این استاطلبوا العلم ولو بالصّین است
دلی کآن دل به نور نفس بیناستنظر گاهش رخ معشوقه ی ماست
آنجا همه شیر و انگبین استاین جا بنگر که همچنین است
کنون که قبله ی من روی آن نگارین استسجود پیش رخ او کنم که راه این است
بتی لاغر میان فربه سرین استکه از سودای او خلقی حزین است
شاد کن جان من که غمگین استرحم کن بر دلم که مسکین است
شب هجران تباه اندر تباه استجهان برچشمِ من چون شب سیاه است
می بده که در دادنِ می یاریهاستکار این است دگرها همه بیکاریهاست