دفتر شعر
۶۶ شعر در این دفتر
یارب که بقای جاودانی باداکامت بادا و کامرانی بادا
عشرت بادا صبح تو و شام تراآغاز تو را خوشی و انجام ترا
شد یار و به غم ساخت گرفتار مرانگذاشت به درد دل افکار مرا
جان سوخت ز داغ دوری یار مراافزود سد آزار بر آزار مرا
از بهر نشیمن شه عرش جناببنگر که چه خوش دست به هم داد اسباب
اندر ره انتظار چشمی که مراستبی نور شد و وصال تو ناپیداست
آن سرو که جایش دل غم پرور ماستجان در غم بالاش گرفتار بلاست
پیوستن دوستان به هم آسان استدشوار بریدن است و آخر آن است
شاها سربخت بر در دولت تستیک خیمه فلک ز اردوی شوکت تست
اکسیر حیات جاودانم بفرستکام دل و آرزوی جانم بفرست
شوخی که خطش آیهٔ فرخ فالی استنادیدن آن موجب صد بد حالی است
جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیستاین صبر هراسنده ولی یارم نیست
مجنون که کمال عشق و حیرانی داشتمهری نه چو این مهر که میدانی داشت
شاها سر روزگار پامال تو بادگردون ز کتل کشان اجلال تو باد
شاها چو کمان قدر به فرمان تو بادچون گوی فلک در خم چوگان تو باد
صید افکنی مراد آیین تو بادعیوق شکارگاه شاهین تو باد
شاها در جهان عرصهٔ در گاه تو بادآفاق پراز خیمه و خرگاه تو باد
جرم است سراپای من خاک نهادلیکن بودم به عفو او خاطر شاد
کوی تو که آواره هزاری داردهرکس به خود آنجا سر و کاری دارد
وحشی که همیشه میل ساغر داردجز باده کشی چه کار دیگر دارد
گر کسب کمال میکنی میگذردور فکر مجال میکنی میگذرد
فریاد که سوز دل عیان نتوان کردبا کس سخن از داغ نهان نتوان کرد
تیرت چو ره نشان پران گیردهر بار نشان زخم پیکان گیرد
دل زان بت پیمان گسلم میسوزدبرق غم او متصلم میسوزد