دفتر شعر
۶۶ شعر در این دفتر
یارب که زمانه دلنوازت باشدایام همیشه کار سازت باشد
میخواست فلک که تلخ کامم بکشدناکرده میِ طرب به جامم، بکشد
شاها به عداوت توکس یار نشدکاو در نظر جهانیان خوار نشد
آنان که به کویی نگران میگردندپیوسته مرا به قصد جان می گردند
آن زمره که از منطق ما بیخبرندصد نغمهٔ ما به بانک زاغی نخرند
مجنون به من بی سر و پا میماندغمخانهٔ من به کربلا میماند
ای چرخ مرا دلی ست بیداد پسندبیمم دهی از سنگ حوادث تا چند
یا صاحب ننگ و نام میباید بودیا شهرهٔ خاص و عام میباید بود
در کوی توام پای تمنا نرودمن سعی بسی کنم ولی پا نرود
تا پای کسی سلسله آرا نشوداو را سر قدر آسمان سا نشود
در صیدگهات جان به طرب باز آیدسیمرغ اسیرِ چنگل باز آید
ازدیده ز رفتن تو خون میآیدبر چهره سرشک لاله گون میآید
خوش آن که ره عشق بتی پیمایدبرخاک رهش روی ارادت ساید
تا شکل هلال گردد از چرخ پدیدکز بهر در شادی عید است کلید
نوروز شد و بنفشه از خاک دمیدبر روی جمیلان چمن نیل کشید
آهنگ سفر میکند آن ماه عذارای جان که نفس گیر شدی ناله برآر
یارب که در این دایرهٔ دیر مدارباشی ز چنان زندگیی برخوردار
دانی شاها که مهر فرخنده اثرتحویل حمل نمود و بودش چه نظر
ای صیت معالجات تو عالم گیرو آوازه تو کرده جهان را تسخیر
آن شمع که دوش بود تب تا سحرشصحت پی رفع تب در آمد ز درش
ای منشاء دانایی و ای مایه هوشبفرست از آن که تا سحر خوردم دوش
ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاعرفتی و جدا زان رخ خورشید شعاع
فن تو و سد هزار برهان کمالشغل من و یک جهان خیالات محال
در نامه رقم ز خانهای یافتهاموز عنبر تر شمامهای یافتهام